غزل شمارهٔ 302
Toggle stanza 1درین ره گر بترک خود بگویی
11
درین ره گر بترک خود بگویی
یقین گردد تو را کو تو، تو اویی
22
سر مویی ز تو، تا با تو باقی است
درین ره در نگنجی، گرچه مویی
33
کم خود گیر، تا جمله تو باشی
روان شو سوی دریا، زانکه جویی
44
چو با دریا گرفتی آشنایی
مجرد شو، ز سر برکش دو تویی
55
درین دریا گلیمت شسته گردد
اگر یک بار دست از خود بشویی
66
ز بهر آبرو یک رویه کن کار
که آنجا آبرو ریزد دورویی
77
چو با توست آنچه میجویی به هرجا
به هرزه گرد عالم چند پویی؟
88
نخستین گم کنند آنگاه جویند
تو چون چیزی نکردی ؟ گم؟ چه جویی؟
99
تو را تا در درون صد خار خار است
ازین بستان گلی هرگز نبویی
1010
پس در همچو جادویی که پیوست
میان در بسته بهر رفت و رویی
1111
تو را رنگی ندادند از خم عشق
از آن در آرزوی رنگ و بویی
1212
بهش نه پا درین وادی خون خوار
که ره پر سنگلاخ و تو سبویی
1313
درین میدان همی خور زخم، چون تو
فتاده در خم چوگان چو گویی
1414
نیابی از خم چوگان رهایی
عراقی، تا به ترک خود نگویی
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالتِ مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد. مَلِک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لبِ زِبَرینش از پَرّهِٔ بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هَیکلی که صَخْرالجِنّ از طلعتش بِرَمیدی و عَیْنالقَطْر از بغلش بگندیدی.
تو گویی تا قیامت زشترویی
SaadiGolestanباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شمارهٔ 40
ز شوق آموختم آن های و هوئی
که از سنگی گشاید آب جوئی
Allama IqbalArmaghan-e Hijazحضور رسالتبخش 12 - ز شوق آموختم آن های و هوئی
دل من بی قرار آرزوئی
درون سینهٔ من های و هوئی
Allama IqbalPayam-e Mashriqلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 116
درین ره گر به ترک خود بگویی
ببینی کان چه میجویی خود اویی
IraqiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 303

