غزل شمارهٔ 215
Toggle stanza 1عاشقی دانی چه باشد؟ بیدل و جان زیستن
11
عاشقی دانی چه باشد؟ بیدل و جان زیستن
جان و دل بر باختن، بر روی جانان زیستن
22
سوختن در هجر و خوش بودن به امّیدِ وصال
ساختن با درد و پس با بوی درمان زیستن
33
تا کی از هجرانِ جانان ناله و زاری کنم؟
از حیات خود بهجانم، چند ازین سان زیستن؟
44
بس مرا از زندگانی، مرگ کو تا جان دهم؟
مرگ خوشتر تا چنین با درد هجران زیستن
55
ای ز جان خوشتر، بیا! تا بر تو افشانم روان
نزد تو مردن به از تو دور و حیران زیستن
66
بر سر کویت چه خوش باشد به بوی وصل تو
در میان خاک و خون افتان و خیزان زیستن
77
از خودم دور افگنی، وانگاه گویی خوش بزی
بیدلان را مرگ باشد بیتو ای جان زیستن
88
هان! عراقی، جان به جانان ده، گرانجانی مکن
بعد از این بیروی خوب یار نتوان زیستن
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
گر به این ساز است دور از وصل جانان زیستن
زندهام من هم به آن ننگی که نتوان زیستن
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 2420
خوش بود فارغ ز بند کفر و ایمان زیستن
حیف کافر مردن و آوخ مسلمان زیستن
Ghalib DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 282
چند فارغ از نشاط درد و درمان زیستن
همچو خون مرده زیر پوست پنهان زیستن
Naziri NishapuriDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 481

