غزل شمارهٔ 1061
Toggle stanza 1هیهات دم بازپسین عرض ادب برد
11
هیهات دم بازپسین عرض ادب برد
رشک نفسم سوخت که نام تو به لب برد
22
بر عالم فطرت دل بیدرد ستم کرد
نشکستن این شیشه قیامت به حلب برد
33
فرصت نرسانید به مقصد نفسم را
این شمع پیام سحری داشت که شب برد
44
ای غنچه دو دم تنگی دل مغتنم انگار
زین غمکده هرگاه الم رفت طرب برد
55
فریاد که بی مطلبی پیش نبردم
همت خجلم کرد ز جایی که طلب برد
66
چون شمع به بیماری دل ساخته بودم
فرصت به تکلف عرقی کرد که تب برد
77
قاصد، نشوی منفعل لغزش مستان
خواهد همه جا نامهٔ ما برگ عنب برد
88
درد طلب عشق در آفاق که دارد
کم نیست که لیلی غم مجنون به عرب برد
99
گر مرگ نمیبود غم خلق که میخورد
صد شکر که اینجا همهکس روز به شب برد
1010
این آدم وحوا شرف نسبت هستی است
بیدل نتوان پیش عدم نام نَسَب برد
Sources
Persian text source: Ganjoor

