Toggle stanza 1
صاحب خلق حسن‌،‌ گلها به دامن داشته‌ست
1

صاحب خلق حسن‌،‌ گلها به دامن داشته‌ست

چرب ‌و نرمی ‌درطبایع‌، ‌آب‌ و روغن داشته‌ست

2

با دل جمع آشنا شو از پریشانی برآ

در بهار نادمیدن دانه خرمن داشته‌ست

3

وصل‌خواهی زینهار از فکر راحت قطع‌ کن

وادی عشاق منزل نام رهزن داشته‌ست

4

بی‌نشانی همتان از هرچه‌گویی برترند

منظر این شاهبازان یک نشیمن داشته‌ست

5

آفت جانکاه دارد برگ و ساز اعتبار

شمع ‌از پهلوی‌ چرب‌ خویش دشمن داشته‌ست

6

زیرگردون ‌سود و سودای ‌همه با گردش است

این دکان‌، سنگ ترازو در فلاخن داشته‌ست

7

داغم از زیر و بم ساز خیال آهنگ عشق

هم خودش‌می‌فهمدآن‌حرفی‌که‌با من‌داشته‌ست

8

کاروان عمر را یک نقش پا دنباله نیست

شوخی رفتار ما، بی‌رشته سوزن داشته‌ست

9

چیست مغروری ز فکرخویش غافل زبستن

ازگریبان آنکه سر برداشت گردن داشته‌ست

10

جا‌ن‌کنی در عجز و طاقت ناگزیر آدمی‌ست

از نگین تا قبر، این فرهادکندن داشته‌ست

11

همت عیش و الم بر دل مبندید از ثبات

هرچه دارد خانهٔ آیینه رفتن داشته‌ست

12

آتش افتاده‌ست بیدل در قفای کاروان

گلشن ما آنچه دارد باب‌ گلخن داشته‌ست

Sources

Persian text source: Ganjoor