غزل شمارهٔ 2538
Toggle stanza 1بگذشت ز خاکم بت گل پیرهن من
11
بگذشت ز خاکم بت گل پیرهن من
چون صبح نفس جامه درید ازکفن من
22
یاد نگهش بسکه به تجدید جنون زد
شد چشم پری بخیهٔ دلق کهن من
33
یارب زنظرها به چه نیرنگ نهان ماند
برق دو جهان شمع قیامت لگن من
44
بر وحشتم افسون قیامت نتوان خواند
بی شغل سفر نیست چو کشتی وطن من
55
تا تیغ تو شد مایل انداز اشارت
گردن همه جا رست چو مو از بدن من
66
رنگی ننمودم ز بهارت چه توان کرد
حیرانم و آیینهگری نیست فن من
77
شمع سحرم، پیریام افسون تسلی است
خواهد مژه خواباند کنون پر زدن من
88
گفتند در این بزم سزاوار ادب کیست
گفتم نگه کار به عبرت فکن من
99
عمریست تماشایی سیر دل تنگم
در غنچه شکستهست دماغ چمن من
1010
فکرم به حریفان رگ خامی نپسندید
شد پخته جهانی ز نفس سوختن من
1111
یک دل، گهر رشتهٔ افکار کفافست
گو پای خری چند نبندد رسن من
1212
جز مبتذلی چند که عامست در این عصر
بیدل نرسیده است به یاران سخن من
Sources
Persian text source: Ganjoor

