غزل شمارهٔ 76
Toggle stanza 1نمیدزدد کس از لذات کاهشآفرین خود را
11
نمیدزدد کس از لذات کاهشآفرین خود را
فرو خوردهست شمع اینجا به ذوق انگبین خود را
22
به لبیک حرم ناقوس دِیر آهنگها دارد
در این محفل طرف دیدهست شک هم با یقین خود را
33
به همواری طریق صلح را چندی غنیمتدان
ز چنگ سبحه بر زنار پیچیدهست دین خود را
44
به این پا در رکابی چون شرر در سنگ اگر باشی
تصورکن همان چون خانه بر دوشان زین خود را
55
سخا و بخل وقف وسعت مقدور میباشد
برآوردهست دست اینجا به قدر آستین خود را
66
به افسون دنائت غافلی از ننگ پامالی
به پستی متهم هرگز نمیداند زمین خود را
77
خیالآباد یکتایی قیامت عالمی دارد
که هرجا وارسی باید پرستیدن همین خود را
88
تغافل زن به هستی صیقل فطرت همینت بس
صفای آینهگر مدعا باشد مبین خود را
99
در این گلشن نباید خار دامان هوس بودن
گل آزادگی رنگی دگر دارد بچین خود را
1010
خیال جانکنی ظلم است بر طبع سبکروحان
به چاه افکندهای چون نام از نقب نگین خود را
1111
سجود سایه از آفات دارد ایمنی بیدل
تو هم گر عافیتخواهی نهالین در جبین خود را

