Toggle stanza 1
در عشق آنکه قابل دردش ندیده‌اند
1

در عشق آنکه قابل دردش ندیده‌اند

حیزی‌ست کز قلمرو مردش ندید‌ه اند

2

گل ها که بر نسیم بهار است نازشان

از باد مهرگان دم سردش ندیده‌اند

3

خلقی خیال باز فریبند زیر چرخ

خال زیاد تختهٔ نردش ندیده‌اند

4

وامانده‌اند خلق به پیچ و خم حسد

کیفیت حقیقت فردش ندیده‌اند

5

بر سایه بسته‌اند حریفان غبار عجز

جولان کوه و دشت نوردش ندیده‌اند

6

سامان نوبهار گلستان ما و من

رنگ پریده‌ای‌ست که گردش ندیده‌اند

7

از گاو آسمان چه تمتع برد کسی

شیر سفید و روغن زردش ندیده‌اند

8

ای بی‌خبر، ز شکوه ی‌گردون به شرم‌کوش

آخر ترا حریف نبردش ندیده‌اند

9

بیدل درین بساط تماشاییان وهم

از دل چه دیده‌اند که دردش ندیده‌اند

Sources

Persian text source: Ganjoor