غزل شمارهٔ 733

Toggle stanza 1
بجاست‌شکوهٔ ما تا ره فغان خالیست
1

بجاست‌شکوهٔ ما تا ره فغان خالیست

زمین پراست دلش بسکه آسمان خالیست

2

سراغ بلبل ما زین چمن مگیرومپرس

خیال ناله فروش است و آشیان خالیست

3

غبار غفلت ما را علاج نتوان‌کرد

پر است دیده ز دیدار و همچنان خالیست

4

شکست رنگ به عرض تبسمی نرسید

ز ریشهٔ طربم‌کشت زعفران خالیست

5

دل شکسته ره درد واکند ورنه

لبم چو ساغرتصویر از فغان خالیست

6

سپهر حسرت پرواز ناله‌ام دارد

ز شوق تیر من آغوش این‌کمان خالیست

7

ز بسکه منتظران تو رفته‌اند ز خویش

چون نقش پا زنگه چشم بیدلان خالیست

8

جهان‌چو شیشهٔ‌ساعت‌طلسم‌فقر و غناست

پرست وقت دگرآنچه این زمان خالیست

9

زکوچهٔ نی و جولان ناله هیچ مپرس

مقام ناوک نازت در استخوان خالیست

10

دلی به سینه ندارم چو دانهٔ گندم

ازین متاع‌، من خسته را دکان خالیست

11

به راه دوست ز محراب نقش پا پیداست

که جای سجدهٔ دلها درین مکان خالیست

12

درین هوسکده هرکس بضاعتی دارد

دعاست مایهٔ جمعی‌که دستشان خالیست

13

ز پهلوی پری‌کیسه قدرت است اینجا

به عجز شیشه زند سنگ اگرمیان خالیست

14

به رنگ نقش نگین بیدل ازسبکروحی

نشسته‌ایم و زما جای ما همان خالیست

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor