غزل شمارهٔ 144
Toggle stanza 1مکن ز شانه پریشان دماغگیسو را
11
مکن ز شانه پریشان دماغگیسو را
مچین به چین غضب آستین ابرورا
22
نگاه را مژهات نیست مانع وحشت
به سبزهای نتوان بست راه آهو را
33
به کنه مطلب عشاق راه بردن نیست
گل خیال تو بیرون نمیدهد بو را
44
سریکه نشئهپرست دماغ استغناست
بهکیمیا ندهد خاک آن سرکو را
55
عتاب لالهرخان عرض جوهر ذاتیست
ز شعلهها نتوان بردگرمی خو را
66
کجا بهکشتن ما حسن میکندتقصیر
که زیر تیغ نشاندهست نرگس او را
77
خط غرور مخوان آنقدر ز لوح هوا
یکی مطالعهکن سرنوشت زانو را
88
خجالت من و ما آبیار مزرع ماست
عرق سحاب بهاراست رستن مو را
99
چو سایهعمر به افتادگی گذشت اما
به هیچ جای نکردیمگرم پهلو را
1010
به دامن شب ما از سحر مگیر سراغ
بیاض دیده به خواب است چشم آهو را
1111
ز پیچ وتاب میانش بیان مکن بیدل
به چشم مردم عالم میفکن این مو را
Zameen

