غزل شمارهٔ 499

Toggle stanza 1
سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش است
1

سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش است

در قافلهٔ اشک همین آبله پیش است

2

جهدی ‌که ز فکر حسد خلق برآیی

خاری ‌که به پایی نخلد مرهم ریش است

3

تا مرگ فسردن نکشد طینت مردان

آتش‌همه دم‌سوختهٔ غیرت‌خویش است

4

جایی‌که ز خط تو نمو سبز نگردد

فردوس اگر تل شود انبار حشیش است

5

از برگ طراوت نگهی آب ندادیم

سرسبزی این باغ به شاخ بز و میش است

6

از سنگ شرر گم نشد از خاک غبارش

ازیأس بپرسیدکه راحت به‌چه‌کیش است

7

بسته‌ست قضا ربط علابق به‌گسستن

هشدارکه بیگانگیی با همه خویش است

8

دکان عبدم مایهٔ تغییر ندارد

ماییم و متاعی‌ که نه‌ کم بود و نه بیش است

9

بیدل به ادب باش‌ که در پیکر انسان

گر رگ ‌کند اظهارپری تشنهٔ نیش است

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor