غزل شمارهٔ 2029
Toggle stanza 1کو جهد که چون بوی گل از هوش خود افتم
11
کو جهد که چون بوی گل از هوش خود افتم
یعنی دو سه گام آنسوی آغوش خود افتم
22
در سوختنم شمع صفت عرض نیازیست
مپسندکه در آتش خاموش خود افتم
33
در خاک ره افتادهام اما چه خیالست
کز یاد شب وعده فراموش خود افتم
44
بهر دگران چند کنم وعظ طرازی
ای کاش شوم حرفی و در گوش خود افتم
55
کو لغزش پایی که به ناموس وفایت
بار دو جهان گیرم و بر دوش خود افتم
66
عمریست که دریا بهکنار است حبابم
آن به که در اندیشهٔ آغوش خود افتم
77
شور طلبم مانع تحقیق وصالست
خمخانهٔ رازم اگر از جوش خود افتم
88
ای بخت سیهروز چرا سایه نکردی
تا در قدم سرو قباپوش خود افتم
99
بیدل همه تن بار خودم چون نفس صبح
بر دوش که افتم اگر از دوش خود افتم

