غزل شمارهٔ 1141

Toggle stanza 1
به این ضعفی ‌که جسم زارم از بستر نمی‌خیزد
1

به این ضعفی ‌که جسم زارم از بستر نمی‌خیزد

اگر بر خاک می‌افتد نگاهم برنمی‌خیزد

2

غبار ناتوانم با ضعیفی بسته‌ام عهدی

همه‌گر تا فلک بالم سرم زین در نمی‌خیزد

3

نفس‌عمر‌ی‌ست‌از دل‌می‌کشد دامن‌چه‌نازست این

غبار از سنگ اگر خیزد به این لنگر نمی‌خیزد

4

به وحشت دیده‌ام جون شمع تدبیر گران‌ خوابی

کزین محفل قدم تا برندارم سر نمی‌خیزد

5

فسردن سخت غمخواری‌ست بیمار تعین را

قیامت گر دمد موج از سرگوهر نمی‌خیزد

6

به درویشی غنیمت دار عیش بی‌کلاهی را

که غیر از درد دوش وگردن از افسر نمی‌خیزد

7

چنین در بستر خنثی‌ که خوابانید عالم را

که‌گردی هم به نام مرد ازین ‌کشور نمی‌خیزد

8

ز شور مجمع امکان به بیمغزی قناعت‌کن

که چون ‌دف جز صدای پوست زین ‌چنبر نمی‌خیزد

9

ازین همصحبتان قطع تمنای وفا کردم

خوشم‌ کز پهلوی من پهلوی لاغر نمی‌خیزد

10

ز شرم ما و من دارم بهشتی در نظرکانخا

جبین گر بی‌عرق‌شد موجش ازکوثر نمی‌خیزد

11

خطی بر صفحهٔ‌امکان‌کشیدم ای هوس بس کن

ز چین دامن ما صورت دیگر نمی‌خیزد

12

به مردن نیز غرق انفعال هستی‌ام بیدل

ز خاکم تا غباری هست آب از سر نمی‌خیزد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor