غزل شمارهٔ 157
Toggle stanza 1نیست با مژگانْ تعلق اشکِ وحشتپیشه را
11
نیست با مژگانْ تعلق اشکِ وحشتپیشه را
دانهٔ ما دامِ راه خویش داند ریشه را
22
عیشِ ترکِ خانمان از مردم آزاد پرس
کس نداند جز صدا قدرِ شکستِ شیشه را
33
میشود اسرار دل روشن ز تحریک زبان
میدهد این برگ، بوی غنچهٔ اندیشه را
44
کم ز هول مرگ نبوَد غلغل شور جهان
نعرهٔ شیر است مطرب مجلسِ این بیشه را
55
همتِ فرهادِ ما را سرنگونی میکُشد
ناخنِ خاریدنِ سر گر شمارد تیشه را
66
گر شود دشمن ملایم، چشمِ لطف از وی مدار
مومیایی چاره ننماید شکست شیشه را
77
طبع را فیض خموشی میکند معنیشکار
نیست دامی جز تأمل وحشیِ اندیشه را
88
موج صهبا گر به مستان زندگی بخشد رواست
از رگ تاک است میراث کرم این ریشه را
99
عشق بردارد اگر مهر از زبان عاجزان
نالهٔ یک نی به آتش میدهد صد بیشه را
1010
نور این آیینه را جوهر نمیگردد حجاب
نیست مژگان سدِ ره چشمِ تماشاپیشه را
1111
گر نباشد بیتمیزیها مآلِ کارِ عشق
کوهکن بر صورت شیرین نراند تیشه را
1212
مفلسان را بیدل از مشق خموشی چاره نیست
تنگدستی باز میدارد ز قُلقُل شیشه را
Zameen

