غزل شمارهٔ 79
Toggle stanza 1شوق اگر بیپرده سازد حسرت مستور را
11
شوق اگر بیپرده سازد حسرت مستور را
عرضِ یک خمیازه صحرا میکند مخمور را
22
درد دل در پردهٔ محویتم خون میخورد
از تحیر خشکبندی کردهام ناسور را
33
چارهسازان در صلاح کار خود بیچارهاند
به نسازد موم زخمِ خانهٔ زنبور را
44
ما ضعیفان را ملایمطینتی دام بلاست
مشکل است از روی خاکستر گذشتن مور را
55
زندگانی شیوهٔ عجز است باید پیش برد
نیست سر دزدیدن از پشت دوتا مزدور را
66
عشرتیگر نیست میباید به کُلفَت ساختن
دُرد هم صاف است بهر سرخوشی مخمور را
77
غفلت سرشار مستغنیست از اسباب جهل
خواب گو مژگان نبندد دیدههای کور را
88
در نظر داریم مرگ و از امل فارغ نهایم
پیش پا دیدن نشد مانع خیال دور را
99
اعتبار درد عشق از وصل برهم میخورد
زنگ باشد التیامْ آیینهٔ ناسور را
1010
زندگی وحشیست از ضبط نفَس غافل مباش
بویْ آرامیده دارد در قفس کافور را
1111
در تنعم ذکر احسانها بلندآوازه نیست
چینی خالی مگر یادی کند فغفور را
1212
بیدل از اندیشهٔ اوهامِ باطل سوختم
بر سر داغم فشان خاکستر منصور را
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
عشق کو تا گرم سازد این دلِ رنجور را
در حریمِ سینه افروزد چراغِ طور را
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 60
نیست از سنگِ ملامت غم سرِ پر شور را
کس نترسانده است از رطلِ گران مخمور را
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 61
خط نسازد بی صفا آن عارضِ پر نور را
از نسیمِ صبح پروا نیست شمعِ طور را
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 62
چون ز می افروختی آن عارضِ پر نور را
داغِ بیتابی چراغان کرد کوهِ طور را
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 63
عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
از گداز دل دهد روغن چراغ طور را
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 80

