غزل شمارهٔ 1961

Toggle stanza 1
بیدست و پا به خاک ادب نقش بسته‌ام
1

بیدست و پا به خاک ادب نقش بسته‌ام

در سایهٔ تأمل یادش نشسته‌ام

2

فریاد ما به‌گو ‌ش ترحم شنیدنی است

پربینوا چو نغمهٔ تارگسسته‌ام

3

ای کاش سعی بیخودیی داد ما دهد

بالی‌که داشت رنگ به حیرت شکسته‌ام

4

گوشی که بر فسانهٔ ما وا رسد کجاست

حرمان نصیب نالهٔ دلهای خسته‌ام

5

جمعیم چون حواس در آغوش یکنفس

گلهای چیدهٔ به همین رشته دسته‌ام

6

خجلت نیاز دعوی مجهول ماکه‌کرد

نگذشته زین سو آن سوی افلاک جسته‌ام

7

این است اگر عقوبت اسباب زندگی

از هول مرگ و وسوسهٔ حشر رسته‌ام

8

بیدل مپرس از ره هموار نیستی

بی چین ‌تر از نفس همه دامن شکسته‌ام

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor