بخش 41 - در بیان پنج چیز که آب روی از آن میافزاید
Toggle stanza 1میفزاید آب روی از پنج چیز
میفزاید آب روی از پنج چیز
با تو گویم بشنو ای اهل تمیز
چون به کار خویش حاضر بودهای
آب روی خویش را افزودهای
از سخاوت آب روی افزون شود
وز بخیلی بیخرد ملعون شود
در سخاوت کوش اگر داری غنا
تا فزاید آب رویت در سخا
هر کهرا بر خلق بخشایش بود
آب روی او در افزایش بود
باش دایم بردبار و باوفا
تا به روی خویش بینی صد صفا
تا بماند رازت از دشمن نهان
سرّ خود با دوستان کمتر رسان
تا نگردی پیش مردم شرمسار
آنکه خود ننهاده باشی برمدار
ای برادر پرده مردم مَدَر
تا ندرّد پردهات شخص دگر
بر هوای دل مکن زینهار کار
تا نیارد بس پشیمانیت بار
قدر مردم را شناس ای محترم
تا شناسند دیگران قدر تو هم
تا زبانت باشد ای خواجه دراز
دست کوته دار و هر جانب متاز
هر کهرا قدری نباشد در جهان
زنده مشمارش که هست از مردگان
از قناعت هر کهرا نبود نشان
کی توانگر سازدش ملک جهان؟
بر عدوی خویش چون یابی ظفر
عفو پیش آور ز جرمش درگذر
دایما میباش از حق ترسکار
باش نیز از رحمتش امیدوار
با تواضع باش و خو کن با ادب
صحبت پرهیزکاران میطلب
بردباری جوی و بی آزار باش
تا که گردد در هنر نام تو فاش
همچو تریاقند دانایان دهر
قاتلانند جملهٔ نادان چو زهر
مردم از تریاق مییابد نجات
خود کسی از زهر کی یابد حیات؟
صبر و حلم و علم تریاق دلند
حرص و بغض و کینه زهر قاتلند
فخر جمله کارها نان دادن است
در به روی دوستان بگشادن است
گرچه دانا باشی و اهل هنر
خویشتن را کمتر از نادان شمر
Sources
Persian text source: Ganjoor

