بخش 8 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1بود شوریده دلی دیوانهٔ
11
بود شوریده دلی دیوانهٔ
روی کرده در بن ویرانهٔ
22
همچو باران زار برخود میگریست
سایلی گفتش که این گریه ز چیست
33
که بمردت گفت دور از تو دلم
دل بمرد و سخت تر شد مشکلم
44
گفت دل چون مردت و چون شد زجای
گفت چون اندوه بودش با خدای
55
خوش بمرد و دور گشت از من نهان
شد بر او و برون رفت از جهان
66
تا به تنهائی مرا حیران گذاشت
وین چنین افکنده سر گردان گذاشت
77
ای عجب جائی که آنجا شد دلم
رفتن آنجا مینماید مشکلم
88
آرزوی من بدآنجا رفتن است
لیک ره در قعر دریا رفتن است
99
گر رسم آنجایگه یک روز من
وارهم از گریه و از سوز من
1010
هر کرا این درد عالم سوز نیست
در شبست و هرگز او را روز نیست
1111
درد میباید که بی درمان بود
تا اگر درمان کنی آسان بود
Sources
Persian text source: Ganjoor

