بیان وادی طلب
Toggle stanza 1چون فرو آیی به وادی طلب
11
چون فرو آیی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صدتعب
22
صد بلا در هر نفس اینجا بود
طوطی گردون، مگس اینجا بود
33
جد و جهد اینجات باید سالها
زآن که اینجا قلب گردد حالها
44
ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت در باختن
55
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
66
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کرد از هرچه هست
77
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
88
چون شود آن نور بر دل آشکار
در دل تو یک طلب گردد هزار
99
چون شود در راه او آتش پدید
ور شود صد وادی ناخوش پدید
1010
خویش را از شوق او دیوانهوار
بر سر آتش زند پروانهوار
1111
سر طلب گردد ز مشتاقی خویش
جرعهای می، خواهد از ساقی خویش
1212
جرعهای ز آن باده چون نوشش شود
هر دو عالم کل فراموشش شود
1313
غرقهٔ دریا بماند خشک لب
سر جانان میکند از جان طلب
1414
ز آرزوی آن که سربشناسد او
ز اژدهای جان ستان نهراسد او
1515
کفر و ایمان گر به هم پیش آیدش
درپذیرد تا دری بگشایدش
1616
چون درش بگشاد، چه کفر و چه دین
زانک نبود زان سوی در آن و این

