Toggle stanza 1
چون فرو آیی به وادی طلب
1
چون فرو آیی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صدتعب
2
صد بلا در هر نفس اینجا بود
طوطی گردون، مگس اینجا بود
3
جد و جهد اینجات باید سال‌ها
زآن که اینجا قلب گردد حال‌ها
4
ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت در باختن
5
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
6
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کرد از هرچه هست
7
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
8
چون شود آن نور بر دل آشکار
در دل تو یک طلب گردد هزار
9
چون شود در راه او آتش پدید
ور شود صد وادی ناخوش پدید
10
خویش را از شوق او دیوانه‌وار
بر سر آتش زند پروانه‌وار
11
سر طلب گردد ز مشتاقی خویش
جرعه‌ای می، خواهد از ساقی خویش
12
جرعه‌ای ز آن باده چون نوشش شود
هر دو عالم کل فراموشش شود
13
غرقهٔ دریا بماند خشک لب
سر جانان می‌کند از جان طلب
14
ز آرزوی آن که سربشناسد او
ز اژدهای جان ستان نهراسد او
15
کفر و ایمان گر به هم پیش آیدش
درپذیرد تا دری بگشایدش
16
چون درش بگشاد، چه کفر و چه دین
زانک نبود زان سوی در آن و این

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور