پاسخ پروانه به پرندگان که او را از سوختن منع میکردند
Toggle stanza 1جملهٔ پرندگان روزگار
11
جملهٔ پرندگان روزگار
قصهٔ پروانه کردند آشکار
22
جمله با پروانه گفتند ای ضعیف
تا به کی در بازی این جان شریف
33
چون نخواهد بود از شمعت وصال
جان مده بر جهل، تا کی زین محال
44
زین سخن پروانه شد مست و خراب
داد حالی آن سلیمان را جواب
55
گفت اینم بس که من بیدل مدام
گر درو نرسم درو برسم تمام
66
چون همه در عشق او مرد آمدند
پای تا سر غرقهٔ درد آمدند
77
گرچه استغنی برون ز اندازه بود
لطف او را نیز رویی تازه بود
88
حاجب لطف آمد و در برگشاد
هر نفس صد پردهٔ دیگر گشاد
99
شد جهان بی او حجابی آشکار
پس ز نور النور در پیوست کار
1010
جمله را در مسند قربت نشاند
بر سریر عزت و هیبت نشاند
1111
رقعهٔ بنهاد پیش آن همه
گفت بر خوانید تا پایان همه
1212
رقعهٔ آن قوم از راه مثال
میشود معلوم این شوریده حال

