پاسخ پروانه به پرندگان که او را از سوختن منع می‌کردند

Toggle stanza 1
جملهٔ پرندگان روزگار
1
جملهٔ پرندگان روزگار
قصهٔ پروانه کردند آشکار
2
جمله با پروانه گفتند ای ضعیف
تا به کی در بازی این جان شریف
3
چون نخواهد بود از شمعت وصال
جان مده بر جهل، تا کی زین محال
4
زین سخن پروانه شد مست و خراب
داد حالی آن سلیمان را جواب
5
گفت اینم بس که من بی‌دل مدام
گر درو نرسم درو برسم تمام
6
چون همه در عشق او مرد آمدند
پای تا سر غرقهٔ درد آمدند
7
گرچه استغنی برون ز اندازه بود
لطف او را نیز رویی تازه بود
8
حاجب لطف آمد و در برگشاد
هر نفس صد پردهٔ دیگر گشاد
9
شد جهان بی او حجابی آشکار
پس ز نور النور در پیوست کار
10
جمله را در مسند قربت نشاند
بر سریر عزت و هیبت نشاند
11
رقعهٔ بنهاد پیش آن همه
گفت بر خوانید تا پایان همه
12
رقعهٔ آن قوم از راه مثال
می‌شود معلوم این شوریده حال

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور