حکایت نومریدی که زر از شیخ خود پنهان میداشت
Toggle stanza 1نو مریدی داشت اندک مایه زر
11
نو مریدی داشت اندک مایه زر
کرد زر پنهان ز شیخ خود مگر
22
شیخ میدانست، چیزی مینگفت
همچنان میداشت او زر در نهفت
33
آن مرید راه و پیر راهبر
هر دو میرفتند با هم در سفر
44
وادییشان پیش آمد بس سیاه
واشکارا شد در آن وادی دو راه
55
مرد میپرسید زانکش بود زر
مرد را رسوا کند بس زود زر
66
شیخ راگفتا چو شد پیدا دو راه
در کدامین ره رویم این جایگاه
77
گفت معلومت بیفکن کان خطاست
پس به هر راهی که خواهی شد رواست
88
گر کسی را جفت گیرد سیم او
دیو بگریزد به تگ از بیم او
99
در حساب یک جو از زر حرام
موی بشکافد به طراری مدام
1010
باز در دین چون خر لنگ آید او
دست زیر سنگ بیسنگ آید او
1111
چون به طراری رسد، سلطان بود
چون بدین داری رسد، حیران بود
1212
هرک را زر راه زد، گم ره بماند
پای بسته در درون چه بماند
1313
یوسفی، پرهیز کن زین چاه ژرف
دم مزن کین چاه دم دارد شگرف
Sources
Persian text source: Ganjoor

