حکایت مسعود و کودک ماهیگیر
Toggle stanza 1گفت روزی شاه مسعود از قضا
11
گفت روزی شاه مسعود از قضا
اوفتاده بود از لشگر جدا
22
باد تگ میراند تنها بییکی
دید بر دریا نشسته کودکی
33
در بن دریا فکنده بود شست
شه سلامش کرد و در پیشش نشست
44
کودکی اندوهگین بنشسته بود
هم دلش آغشته هم جان خسته بود
55
گفت ای کودک چرایی غمزده
من ندیدم چون تو یک ماتمزده
66
کودکش گفت ای امیر پر هنر
هفت طفلیم این زمان ما بیپدر
77
مادری داریم بر جا مانده
سخت درویش است و تنها مانده
88
از برای ماهیی، هر روز دام
اندر اندازم، کنم تا شب مقام
99
چون بگیرم ماهیی با صد زحیر
قوت ما آنست تا شب، ای امیر
1010
شاه گفتا خواهی ای طفل دژم
تا کنم همبازیی با تو به هم
1111
گشت کودک راضی و انباز شد
شاه اندر بحر شستانداز شد
1212
شست کودک دولت شاهی گرفت
لاجرم آن روز صد ماهی گرفت
1313
آن همه ماهی چو کودک دید پیش
گفت این دولت عجب دارم ز خویش
1414
دولتی داری به غایت ای غلام
کاین همه ماهی درافتادت به دام
1515
شاه گفتا گم بباشی ای پسر
گر ز ماهیگیر خود یابی خبر
1616
دولتیتر از منی این جایگاه
زانکه ماهیگیر تو شد پادشاه
1717
این بگفت و گشت بر مرکب سوار
طفل گفتش قسم خود کن آشکار
1818
گفت امروز این دهم، نکنم جدا
آنچ فردا صید افتد آن مرا
1919
صید ما فردا تو خواهی بود بس
لاجرم من صید خود ندهم به کس
2020
روز دیگر چون به ایوان بازرفت
خاطر شه از پی انباز رفت
2121
رفت سرهنگی و کودک را بخواند
شه به انبازیش در مسند نشاند
2222
هرکسی میگفت شاها او گداست
شاه گفتا هرچ هست انباز ماست
2323
چون پذیرفتیم رد نتوانش کرد
این بگفت و همچو خود سلطانش کرد
2424
کرد از آن کودک طلبکاری سؤال
کز کجا آوردی آخر این کمال؟
2525
گفت شادی آمد و شیون گذشت
زانکه صاحبدولتی بر من گذشت

