(8) حکایت آن زن در حضرت رسالت
Toggle stanza 1پیمبر گفت بس مفسد زنی بود
11
پیمبر گفت بس مفسد زنی بود
که در دین همچو گِل تر دامنی بود
22
مگر میرفت در صحرا براهی
پدید آمد میان راه چاهی
33
سگی را دید آنجا ایستاده
زبانش از تشنگی بیرون فتاده
44
بشفقت ترک کار خویشتن کرد
ز موزه دلو و از چادر رسن کرد
55
کشید آبی به سگ داد و خدایش
گرامی کرد در هر دو سرایش
66
شب معراج دیدم هچو ماهش
بهشت عدن گشته جایگاهش
77
زنی مفسد سگی راداد آبی
جزا بودش ز حق چندین ثوابی
88
اگر یک دل کنی آسوده یک دم
ثوابش برنتابد هر دو عالم
99
برای آنکه دل با خویش باشد
ثوابش از دو گیتی بیش باشد
1010
ز ابلیسیِ خود گر پاک گردی
چو آدم سخت نیکو خاک گردی
1111
چو ابلیسی منی آورد جانت
کَی از رحمت بوَد بَر جاودانت
Sources
Persian text source: Ganjoor

