(18) حکایت بهلول
Toggle stanza 1یکی میرفت در بغداد بر رخش
11
یکی میرفت در بغداد بر رخش
تو گفتی بود در دعوی جهان بخش
22
پس و پیشش بسی سرهنگ میشد
بمردم بر ازو ره تنگ میشد
33
ز هر سوئی خروش طَرِّقوا بود
که بردابرِدِ او از چارسو بود
44
مگر بهلول مشتی خاک برداشت
بشد وان خفیهاش پیش نظر داشت
55
که چندین کبر از خاکی روا نیست
که گر فرعون شد خواجه خدا نیست
66
بدین ترتیب رَو تا اهلِ بازار
همه بنهاده دام از بهرِ مردار
77
چو مطلوب کسی مردار باشد
کجا با سرِّ قدسش کار باشد
Sources
Persian text source: Ganjoor

