غزل شمارهٔ 525
Toggle stanza 1اگر برشمارم غم بیشمارم
11
اگر برشمارم غم بیشمارم
ندارند باور یکی از هزارم
22
نیاید در انگشت این غم شمردن
مگر اشک میریزم و میشمارم
33
گر انگشت نتواند این غم به سر برد
به سر میبرد دیدهٔ اشکبارم
44
اگرچه فشاندم بسی اشک خونین
مبر ظن که من اشک دیگر نبارم
55
گرفتم ز خلق زمانه کناری
فشاندم بسی اشک خون در کنارم
66
چو روی نگارم ز چشمم برون شد
ز شوقش به خون روی خود مینگارم
77
چه کاری بر آید ز دست من اکنون
که شد کارم از دست و از دست کارم
88
مرا هست در دل بسی سر پنهان
ندانم که هرگز شود آشکارم
99
چو صاحب دلی اهل این سر ندیدم
همه سر به مهرش به دل میسپارم
1010
چه گویی که عطار عیسی دمم من
چو زهره ندارم که یکدم برآرم
Zameen

