غزل شمارهٔ 34
Poet: Attar
Toggle stanza 1راه عشق او که اکسیر بلاست
11
راه عشق او که اکسیر بلاست
محو در محو و فنا اندر فناست
22
فانی مطلق شود از خویشتن
هر دلی ، کو طالب این کیمیاست
33
گر بقا خواهی فنا شو کز فنا
کمترین چیزی که میزاید بقاست
44
گم شود در نقطهٔ فای فنا
هر چه در هر دو جهان شد از تو راست
55
در چنین دریا که عالم ذرهای است
ذرهای هست آمدن یارا کراست
66
گر ازین دریا بگیری قطرهای
زیر او پوشیده صد دریا بلاست
77
برنیاری جان و ایمان گم کنی
گر درین دریا بری یک ذره خواست
88
گرد این دریا مگرد و لب بدوز
کین نه کار ما و نه کار شماست
99
گر گدایی را رسد بویی ازین
تا ابد بر هرچه باشد پادشاست
1010
از خودی خود قدم برگیر زود
تا ز پیشان بانگت آید کان ماست
1111
دم نیارد زد ازین سیر شگرف
هر که را یکدم سر این ماجراست
1212
زهد و علم و زیرکی بسیار هست
آن نمیخواهند درویشی جداست
1313
آنچه من گفتم زبور پارسی است
فهم آن نه کار مرد پارساست
1414
سلطنت باید که گردد آشکار
تا بدانی تو که این معنی کجاست
1515
در دل عشاق از تعظیم او
کبریایی خالی از کبر و ریاست
1616
محو کن عطار را زین جایگاه
کین نه کسب اوست بل عین عطاست
Zameen

