غزل شمارهٔ 152
Toggle stanza 1چون لعل توام هزار جان داد
11
چون لعل توام هزار جان داد
بر لعل تو نیم جان توان داد
22
جان در غم عشق تو میان بست
دل در غمت از میان جان داد
33
جانم که فلک ز دست او بود
از دست تو تن در امتحان داد
44
پر نام تو شد جهان و از تو
مینتواند کسی نشان داد
55
ای بس که رخ چو آتش تو
دل سوخته سر درین جهان داد
66
پنهان ز رقیب غمزه دوشم
لعل تو به یک شکر زبان داد
77
امروز چو غمزهات بدانست
تاب از سر زلف تو در آن داد
88
از غمزهٔ تو کنون نترسم
چون لعل توام به جان امان داد
99
دندان تو ، گرچه آبدان است
هر لقمه که دادم استخوان داد
1010
ابروی تو پشت من کمان کرد
ای ترک تو را که این کمان داد
1111
عطار چو مرغ توست او را
سر نتوانی ز آشیان داد
Zameen

