غزل شمارهٔ 371
Toggle stanza 1قطره گم گردان چو دریا شد پدید
11
قطره گم گردان چو دریا شد پدید
خانه ویران کن چو صحرا شد پدید
22
گم نیارد گشت در دریا دمی
هر که در قطره هویدا شد پدید
33
گر کسی در قطره بودن بازماند
قطره ماند گرچه دریا شد پدید
44
گم شو اینجا از وجود خویش پاک
کان که اینجا گم شد آنجا شد پدید
55
ناپدید امروز شو از هرچه هست
کین چنین شد هر که فردا شد پدید
66
رویهای زشت فانی محو به
خاصه دایم روی زیبا شد پدید
77
دوشم از پیشان خطاب آمد به جان
کان که پنهان گشت پیدا شد پدید
88
ناپدید از خویش شو یکبارگی
کان که از خود محو، از ما شد پدید
99
بستهٔ پستی مباش ای مرغ عرش
پر برآور هین که بالا شد پدید
1010
گم شدن فرض است هر دو کون را
لا چه وزن آرد چو الا شد پدید
1111
خرد مشمر لا که از لا بود و بس
کز ثری تا بر ثریا شد پدید
1212
در احد چون اسم ما یک جلوه کرد
در عدد بنگر چه اسما شد پدید
1313
ترک اسما کن که هر کو ترک کرد
در مسما رفت و تنها شد پدید
1414
از هزاران درد دایم باز رست
تا ابد در یک تماشا شد پدید
1515
در چنین بازار چون عطار را
سود وافر بود سودا شد پدید

