غزل شمارهٔ 471
Toggle stanza 1بیشتر عمر چنان بودهام
11
بیشتر عمر چنان بودهام
کز نظر خویش نهان بودهام
22
گه به مناجات به سر گشتهام
گه به خرابات دوان بودهام
33
گاه ز جان سود بسی کردهام
گاه ز تن عین زیان بودهام
44
راستی آن است که از هیچ وجه
من نه درین و نه در آن بودهام
55
من چکنم کان که چنان خواستند
گر بد و گر نیک چنان بودهام
66
گرچه به خورشید مرا علم هست
طالب یک ذره عیان بودهام
77
نی که خطا رفت چه علم و چه عین
دلشدهٔ سوختهجان بودهام
88
گرچه سبکدل شدهام هم ز خود
بر دل خود سخت گران بودهام
99
بحر جهان بس عجب آمد مرا
غرق تحیر ز جهان بودهام
1010
گرچه ز هر نوع سخن گفتهام
کوردلی گنگ زبان بودهام
1111
زآنچه که اصل است چو آگه نیم
پس همه پندار و گمان بودهام
1212
هیچ نمیدانم و در عمر خویش
منتظر یک همه دان بودهام
1313
چون همه دانی نتوان زد به تیر
لاجرم از غم چو کمان بودهام
1414
غرقهٔ خون شد ز تحیر فرید
زانکه بسی اشکفشان بودهام

