غزل شمارهٔ 504
Toggle stanza 1تا بر رخ تو نظر فکندم
11
تا بر رخ تو نظر فکندم
بنیاد وجود برفکندم
22
مرغی بودم به دست سلطان
از دست تو بال و پر فکندم
33
هرچیز که داشتم تر و خشک
از اشک به آب در فکندم
44
دل سوخته بر بلا نهادم
جان شیفته برخطر فکندم
55
تا خاک در تو تاج کردم
بر خاک تو تاج در فکندم
66
تا ناوک غمزهٔ تو دیدم
از ناوک تو سپر فکندم
77
خود را چو قلم ز عشق خطت
هر روز هزار سر فکندم
88
تا من سخن رخ تو گفتم
بس تاب که در قمر فکندم
99
تا من صفت لب تو کردم
بس سوز که در شکر فکندم
1010
بی خوشهٔ زلفت آتشی صعب
در خرمن خشک و تر فکندم
1111
از حلقهٔ آسمان قمر را
بی چهرهٔ تو به در فکندم
1212
همتای تو در جهان ندیدم
چندان که همی نظر فکندم
1313
با چهره و با سرشک عطار
عمری است که سیم و زر فکندم

