غزل شمارهٔ 229
Toggle stanza 1گر از گره زلفت جانم کمری سازد
11
گر از گره زلفت جانم کمری سازد
در جمع کلهداران از خویش سری سازد
22
گردون که همه کس را زو دست بود بر سر
از دست سر زلفت هر شب حشری سازد
33
طاوس فلک هر شب شد سوخته بال و پر
هم شمع رخت سوزد گر بال و پری سازد
44
بنمای لب و رویت تا این دل بیمارم
یا به بتری گردد یا گلشکری سازد
55
جان عزم سفر دارد زین بیش مخور خونش
تا بو که ز خون دل زاد سفری سازد
66
این عاشق بی زر را زر نیست تو میخواهی
چون وجه زرش نبود از وجه زری سازد
77
تا زر نبود اول تا جان ندهد آخر
دیوانه بود هر کو با سیمبری سازد
88
دیری است که میسازم تا بو که بسازی تو
چون تو بنَمیسازی دل با دگری سازد
99
چون نیست ز یاقوتت هم قوت و هم قوتم
عطار کنون بی تو قوت از جگری سازد

