غزل شمارهٔ 756
Toggle stanza 1جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی
11
جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی
من بر کنار رفتم تو در میان نشستی
22
گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جان
چون تو به جای جانم بر جای جان نشستی
33
گرچه تو را نبینم بی تو جهان نبینم
یعنی تو نور چشمی در چشم از آن نشستی
44
چون خواستی که عاشق در خون دل بگردد
در خون دل نشاندی در لامکان نشستی
55
من چون به خون نگردم از شوق تو چو تنها
در زیر خدر عزت چندان نهان نشستی
66
گفتی مرا چو جویی در جان خویش یابی
چون جویمت که در جان بس بی نشان نشستی
77
برخاست ز امتحانت یکبارگی دل من
من خود کیم که با من در امتحان نشستی
88
تا من تو را بدیدم دیگر جهان ندیدم
گم شد جهان ز چشمم تا در جهان نشستی
99
عطار عاشق از تو زین بیش صبر نکند
نبود روا که چندین بی عاشقان نشستی

