غزل شمارهٔ 401
Toggle stanza 1باد شمال میوزد، طرهٔ یاسمن نگر
11
باد شمال میوزد، طرهٔ یاسمن نگر
وقت سحر ز عشق گل، بلبلِ نعرهزن نگر
22
سبزهٔ تازهروی را، نوخط جویبار بین
لالهٔ سرخروی را، سوختهدل چو من نگر
33
خیری سرفکنده را، در غم عمر رفته بین
سنبل شاخ شاخ را، مروَحه چمن نگر
44
یاسمن دوشیزه را، همچو عروس بکر بین
باد مشاطهفعل را، جلوهگر سمن نگر
55
نرگس نیممست را، عاشق زردروی بین
سوسن شیرخواره را، آمده در سخن نگر
66
لعبت شاخ ارغوان، طفلِ زبانگشاده بین
ناوک چرخ گلستان، غنچهٔ بی دهن نگر
77
تا که بنفشه باغ را، صوفی فوطهپوش کرد
از پی رهزنیِ او، طرهٔ یاسمن نگر
88
تا گل پادشاهوش، تخت نهاد در چمن
لشکریان باغ را، خیمهٔ نسترن نگر
99
خیز و دمی به وقت گل، باده بده که عمر شد
چند غم جهان خوری؟ شادی انجمن نگر
1010
هین که گذشت وقت گل، سوی چمن نگاه کن
راح نسیم صبح بین، ابر گلابزن نگر
1111
نی بگذر ازین همه، وز سر صدق فکر کن
وین شکن زمانه را، پر بت سیمتن نگر
1212
ای دل خفته عمر شد! تجربه گیر از جهان!
زندگیی به دست کن! مردن مرد و زن نگر
1313
از سر خاک دوستان، سبزه دمید خون گری
ماتم دوستان مکن، رفتن خویشتن نگر
1414
جملهٔ خاک خفتگان، موج دریغ میزند
درنگر و ز خاکشان، حسرت تن به تن نگر
1515
فکر کن و به چشم دل، حال گذشتگان ببین
ریخته زیر خاکشان، طرهٔ پرشکن نگر
1616
آنکه حریر و خز نسود، از سر ناز این زمان
چهرهٔ او ز خاک بین، قامتش از کفن نگر
1717
سوختی ای فرید تو! در غم هجر خود بسی
دلشدهٔ فراق بین، سوختهٔ محن نگر
Zameen

