غزل شمارهٔ 261
Toggle stanza 1پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد
11
پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد
در صف دردیکشان دردیکش و مردانه شد
22
بر بساط نیستی با کمزنان پاکباز
عقل اندر باخت وز لایعقلی دیوانه شد
33
در میان بیخودانِ مست دردی نوش کرد
در زبان زاهدانِ بیخبر افسانه شد
44
آشنایی یافت با چیزی که نتوان داد شرح
وز همه کار جهان یکبارگی بیگانه شد
55
راست کان خورشید جانها برقع از رخ برگرفت
عقل چون خفاش گشت و روح چون پروانه شد
66
چون نشان گم کرد دل از سر او افتاد نیست
جان و دل در بینشانی با فنا همخانه شد
77
عشق آمد گفت خون تو بخواهم ریختن
دل که این بشنود حالی از پی شکرانه شد
88
چون دل عطار پر جوش آمد از سودای عشق
خون به سر بالا گرفت و چشم او پیمانه شد
Zameen

