غزل شمارهٔ 718
Toggle stanza 1ای اشتیاق رویت از چشم خواب برده
11
ای اشتیاق رویت از چشم خواب برده
یک برق عشق جسته صد سد آب برده
22
بر نطع کامرانی نور رخت به یک دم
دست هزار عذرا از آفتاب برده
33
چندین هزار عاشق بر روی تو درین ره
در خاک و خون فتاده سر در نقاب برده
44
ای در غرور دل را داده شراب غفلت
پس دل بده که او را مست خراب برده
55
شرمت همی نیامد کاندر چنین مقامی
مردان به سر دویده تو سر به خواب برده
66
عطار را درین ره اندر حجاب ره نیست
گرچه دلی است او را پی با حجاب برده

