غزل شمارهٔ 242
Toggle stanza 1مرد ره عشق تو از دامن تر ترسد
11
مرد ره عشق تو از دامن تر ترسد
آن کس که بود نامرد از دادن سر ترسد
22
گر با تو دوصد دریا آتش بودم در ره
نه دل ز خود اندیشد نه جان ز خطر ترسد
33
جانی که بر افروزد از شمع جمال تو
میدان که ز پروانه کفر است اگر ترسد
44
جایی که جگر سوزد مردان و جگرخواران
در خون جگر میرد هر کو ز جگر ترسد
55
گفتی دلت از هجرم میترسد و میسوزد
بی وصل تو هر ساعت دلسوختهتر ترسد
66
از آه دل عطار آخر به نمیترسی
کانکس که خبر دارد از آه سحر ترسد

