غزل شمارهٔ 227
Toggle stanza 1دل به سودای تو جان در بازد
11
دل به سودای تو جان در بازد
جان برای تو جهان در بازد
22
دل چو عشق تو درآید به میان
هرچه دارد به میان در بازد
33
ور بگوید که که را دارد دوست
سر به دعوی زبان در بازد
44
هر که در کوی تو آید به قمار
دل برافشاند و جان در بازد
55
هر که یک جرعه می عشق تو خورد
جان و دل نعرهزنان در بازد
66
جملهٔ نیک و بد از سر بنهد
همهٔ نام و نشان در بازد
77
هیچ چیزش به نگیرد دامن
گر همه سود و زیان در بازد
88
جان عطار درین وادی عشق
هر چه کون است و مکان در بازد

