غزل شمارهٔ 43
Poet: Attar
Toggle stanza 1بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است
11
بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است
بیار باده که عاشق نه مرد طامات است
22
پیالهایدو به من ده که صبح پرده درید
پیادهایدو فرو کن که وقت شهمات است
33
در آن مقام که دلهای عاشقان خون شد
چه جای دردفروشان دیر آفات است
44
کسی که دیرنشین مغانست پیوسته
چه مرد دین و چه شایستهٔ عبادات است
55
مگو ز خرقه و تسبیح ازانکه این دل مست
میان ببسته به زنار در مناجات است
66
ز کفر و دین و ز نیک و بد و ز علم و عمل
برون گذر که برون زین بسی مقامات است
77
اگر دمی به مقامات عاشقی برسی
شود یقینت که جز عاشقی خرافات است
88
چه داند آنکه نداند که چیست لذت عشق
از آنکه لذت عاشق ورای لذات است
99
مقام عاشق و معشوق از دو کون بیرون است
که حلقهٔ در معشوق ما سماوات است
1010
بنوش درد و فنا شو اگر بقا خواهی
که زادراه فنا دردی خرابات است
1111
به کوی نفی فرو شو چنان که برنایی
که گرد دایرهٔ نفی عین اثبات است
1212
نگه مکن به دو عالم از آنکه در ره دوست
هر آنچه هست به جز دوست عزی و لات است
1313
مخند از پی مستی که بر زمین افتد
که آن سجود وی از جملهٔ مناجات است
1414
اگرچه پاکبری مات هر گدایی شو
که شاه نطع یقین آن بود که شهمات است
1515
بباز هر دو جهان و ممان که سود کنی
از آنکه در ره ناماندنت مباهات است
1616
ز هر دو کون فنا شو درین ره ای عطار
که باقی ره عشاق فانی ذات است
Zameen

