غزل شمارهٔ 367
Toggle stanza 1نه یار هرکسی را رخسار مینماید
11
نه یار هرکسی را رخسار مینماید
نه هر حقیر دل را دیدار مینماید
22
در آرزوی رویش در خاک خفت و خون خور
کان ماهروی رخ را دشوار مینماید
33
بر چار سوی دعوی از بینیازی خود
سرهای سرکشان بین کز دار مینماید
44
سلطان غیرت او خون همه عزیزان
بر خاک اگر بریزد بس خوار مینماید
55
گر مرد ره نهای تو بر بوی گل چه پویی
رو باز گرد کین ره پر خار مینماید
66
زنهار تا بپویی بی رهبری درین ره
زیرا که این بیابان خونخوار مینماید
77
گر مردیی نداری پرهیز کن که چون تو
سرگشتگان گمره بسیار مینماید
88
در راه کفر و ایمان مرد آن بود که خود را
دایم چنانکه باشد در کار مینماید
99
در کار اگر تمامی در نه قدم درین ره
کاحوال ناتمامان بس زار مینماید
1010
کو آتشی که بر وی این خرقه را بسوزم
کین خرقه در بر من زنار مینماید
1111
اندر میان غفلت در خواب شد دل من
کو هیچ دل که یک دم بیدار مینماید
1212
جمله ز خود نمایی اندر نفاق مستند
کو عاشقی که در دین هشیار مینماید
1313
در بند دین و دنیی لیکن نه دین و دنیی
سرگشته روزگاری عطار مینماید
Zameen

