غزل شمارهٔ 302
Toggle stanza 1چون لبش درج گهر باز کند
11
چون لبش درج گهر باز کند
عقل را حاملهٔ راز کند
22
یارب از عشق شکر خندهٔ او
طوطی روح چه پرواز کند
33
هیچ کس زهره ندارد که دمی
صفت آن لب دمساز کند
44
تیرباران همهٔ شادی دل
غم آن غمزهٔ غماز کند
55
راست کان ترک پریچهره چو صبح
زلف شبرنگ ز رخ باز کند
66
نتوان گفت که هندوی بصر
از چه زنگی دل آغاز کند
77
ناز او چون خوشم آید نکند
ور کند ناز به صد ناز کند
88
ماه رویت چو ز رخ درتابد
ذره را با فلک انباز کند
99
همه ذرات جهان را رخ تو
همچو خورشید سرافراز کند
1010
وه که دیوانگی عشق تو را
عقل پر حیله چه اعزاز کند
1111
ماه در دق و ورم مانده و باز
بر امید تو تک و تاز کند
1212
گفته بودی که برو ور نروی
زلف من کشتن تو ساز کند
1313
سر نپیچم اگر از هر سر موی
سر زلف تو سرانداز کند
1414
به سخن گرچه منم عیسی دم
جزع تو دعوی ایجاز کند
1515
عنبر زلف تو عطارم کرد
واطلس روی تو بزاز کند

