غزل شمارهٔ 301
Toggle stanza 1از می عشق نیستی هر که خروش میزند
11
از می عشق نیستی هر که خروش میزند
عشق تو عقل و جانش را خانه فروش میزند
22
عاشق عشق تو شدم از دل و جان که عشق تو
پرده نهفته میدرد زخم خموش میزند
33
دل چو ز درد درد تو مست خراب میشود
عمر وداع میکند عقل خروش میزند
44
گرچه دل خراب من از می عشق مست شد
لیک صبوح وصل را نعره به هوش میزند
55
دل چو حریف درد شد ساقی اوست جان ما
دل میِ عشق میخورد ، جان دمِ نوش میزند
66
تا دل من به مفلسی از همه کون درگذشت
از همه کینه میکشد بر همه دوش میزند
77
تا ز شراب شوق تو دل بچشید جرعهای
جملهٔ پند زاهدان از پس گوش میزند
88
ای دل خسته نیستی مرد مقام عاشقی
سیر شدی ز خود مگر خون تو جوش میزند
99
جان فرید از بلی مست می الست شد
شاید اگر به بوی او لاف سروش میزند

