غزل شمارهٔ 399
Toggle stanza 1جان به لب آوردم ای جان درنگر
11
جان به لب آوردم ای جان درنگر
میشوم با خاک یکسان درنگر
22
چند خواهم بود نی دنیا نه دین
عاجز و فرتوت و حیران درنگر
33
دور از روی تو کار خویش را
مینبینم روی درمان درنگر
44
میفروشم آبروی خویشتن
بر درت چون خاک ارزان درنگر
55
گر نگه کردن به من ننگ آیدت
سوی من از دیده پنهان درنگر
66
تا فتادم از تو یوسفروی دور
ماندهام در چاه و زندان درنگر
77
بی سر زلف تو چون دیوانهای
سر نهادم در بیابان درنگر
88
چون به جز تو ننگرم من در دو کون
تو به من نیز آخر ای جان درنگر
99
عشق در وصل تو عطار را
کرد غرق بحر هجران درنگر

