غزل شمارهٔ 292
Toggle stanza 1دلی کز عشق تو جان برفشاند
11
دلی کز عشق تو جان برفشاند
ز کفر زلف ایمان برفشاند
22
دلی باید که گر صد جان دهندش
صد و یک جان به جانان برفشاند
33
وگر یک ذره درد عشق یابد
هزاران ساله درمان برفشاند
44
نیارد کار خود یک لحظه پیدا
ولی صد جان پنهان برفشاند
55
اگر جان هیچ دامن گیرش آید
به یک دم دامن از جان برفشاند
66
چه میگویم که از یک جان چه خیزد
که خواهد تا هزاران برفشاند
77
چو دوزخ گرم گردد سوز عشقش
بهشت از پیش رضوان برفشاند
88
اگر صد گنج دارد در دل و جان
ز راه چشم گریان برفشاند
99
نه این عالم نه آن عالم گذارد
که این برپا شد و آن برفشاند
1010
چو جز یک چیز مقصودش نباشد
دو کون از پیش آسان برفشاند
1111
چو آن یک را بیابد گم شود پاک
نماند هیچ تا آن برفشاند
1212
بغرد همچو رعدی بر سر جمع
همه نقدش چو باران برفشاند
1313
چو سایه خویش را عطار اینجا
بر آن خورشید رخشان برفشاند

