غزل شمارهٔ 209
Toggle stanza 1روی در زیر زلف پنهان کرد
11
روی در زیر زلف پنهان کرد
تا در اسلام کافرستان کرد
22
باز چون زلف برگرفت از روی
همه کفار را مسلمان کرد
33
دوش آمد برم سحرگاهی
تا دل من به زلف پیمان کرد
44
چون سحرگاه باد صبح بخاست
حلقهٔ زلف او پریشان کرد
55
گفتم آخر چرا چنین کردی
گفت این باد کرد چتوان کرد
66
گفتمش عهد کن به چشم این بار
چشم برهم نهاد و فرمان کرد
77
چون که پیمان ما به باد بداد
باز عهدم شکست و تاوان کرد
88
چون برفتم ز چشم، او حالی
دل من برد و تیرباران کرد
99
گفتم آخر شکست چشمت عهد
گفت چشمم نکرد مژگان کرد
1010
گفتمش با لب تو عهد کنم
گفت کن زانکه بوسه ارزان کرد
1111
چون ببستیم عهد لب بر لب
بر لبم لعل او درافشان کرد
1212
من چو بیخویشتن شدم ز خوشی
پاره از من بکند و پنهان کرد
1313
گفتم آخر لب تو عهد شکست
گفت آن لب نکرد دندان کرد
1414
درد عطار را که درمان نیست
میندانم که هیچ درمان کرد
Zameen

