غزل شمارهٔ 53
Poet: Attar
Toggle stanza 1دلی کز عشق جانان دردمند است
11
دلی کز عشق جانان دردمند است
همو داند که قدر عشق چند است
22
دلا گر عاشقی از عشق بگذر
که تا مشغول عشقی عشق بند است
33
وگر در عشق از عشقت خبر نیست
تو را این عشق عشقی سودمند است
44
هر آن مستی که بشناسد سر از پای
ازو دعوی مستی ناپسند است
55
ز شاخ عشق برخوردار گردی
اگر عشق از بن و بیخت بکند است
66
سرافرازی مجوی و پست شو پست
که تاج پاکبازان تخته بند است
77
چو تو در غایت پستی فتادی
ز پستی در گذر کارت بلند است
88
بخند ای زاهد خشک ارنه ای سنگ
چه وقت گریه و چه جای پند است
99
نگارا روز روز ماست امروز
که در کف باده و در کام قند است
1010
می و معشوق و وصل جاودان هست
کنون تدبیر ما لختی سپند است
1111
یقین میدان که اینجا مذهب عشق
ورای مذهب هفتاد و اند است
1212
خرابی دیدهای در هیچ گلخن
که خود را از خرابات اوفگند است
1313
مرا نزدیک او بر خاک بنشان
که میل من به مشتی مستمند است
1414
مرا با عاشقان مست بنشان
چه جای زاهدان پر گزند است
1515
بیا گو یک نفس در حلقهٔ ما
کسی کز عشق در حلقش کمند است
1616
حریفی نیست ای عطار امروز
وگر هست از وجود خود نژند است

