غزل شمارهٔ 730
Toggle stanza 1ای زلف تو دام ماه افکنده
11
ای زلف تو دام ماه افکنده
ره بینان را ز راه افکنده
22
زهاد زمانه را سر زلفت
در معرض صد گناه افکنده
33
دل پیش رخت به جان کمر بسته
جان پیش لبت کلاه افکنده
44
عشق لب لعل تو هزار آتش
در جان گدا و شاه افکنده
55
خط تو کزوست خون جان من
در دیدهٔ عقل کاه افکنده
66
در یک ساعت هزار آتش را
رویت به خط سیاه افکنده
77
تو یوسف عالم و زنخدانت
دل برده و جان به چاه افکنده
88
تو خسرو دلبران و روی تو
صد مشعله در سپاه افکنده
99
دل در سر زلف دلربای تو
باری است به جایگاه افکنده
1010
عطار چو شاهی رخت دیده
رخ طرح نهاده شاه افکنده

