غزل شمارهٔ 105
Toggle stanza 1سخن عشق جز اشارت نیست
11
سخن عشق جز اشارت نیست
عشق در بند استعارت نیست
22
دل شناسد که چیست جوهر عشق
عقل را ذرهای بصارت نیست
33
در عبارت همی نگنجد عشق
عشق از عالم عبارت نیست
44
هر که را دل ز عشق گشت خراب
بعد از آن هرگزش عمارت نیست
55
عشق بستان و خویشتن بفروش
که نکوتر ازین تجارت نیست
66
گر شود فوت لحظهای بی عشق
هرگز آن لحظه را کفارت نیست
77
دل خود را ز گور نفس برآر
که دلت را جز این زیارت نیست
88
تن خود را به خون دیده بشوی
که تنت را جز این طهارت نیست
99
پر شد از دوست هر دو کون ولیک
سوی او زهرهٔ اشارت نیست
1010
دل شوریدگان چو غارت کرد
بانگ بر زد که جای غارت نیست
1111
تن در این کار در ده ای عطار
زانکه این کار ما حقارت نیست

