غزل شمارهٔ 424
Toggle stanza 1بیچاره دلم که نرگس مستش
11
بیچاره دلم که نرگس مستش
صد توبه به یک کرشمه بشکستش
22
از شوق رخش چو مست شد چشمش
از من چه عجب اگر شوم مستش
33
دستآویزی شگرف میبینم
هفتاد و دو فرقه را خم شستش
44
خورشید که دست برد در خوبی
نتواند ریخت آب بر دستش
55
چون ماه که رخش حسن میتازد
صد غاشیهکش به دلبری هسش
66
صد جان باید به هر دمم تا من
بر فرق کنم نثار پیوستش
77
جانا دل من که مرغ دام توست
از دام تو دست کی دهد جستش
88
عقلی که گرهگشای خلق آمد
سودای رخ تو رخت بربستش
99
عطار به تحفه گر فرستد جان
فریاد همی کند که مفرستش

