غزل شمارهٔ 425
Toggle stanza 1اگر دلم ببرد یار دلبری رسدش
11
اگر دلم ببرد یار دلبری رسدش
وگر بپروردم بندهپروری رسدش
22
ز بس که من سر او دارم از قدم تا فرق
گرم چو شمع بسوزد به سرسری رسدش
33
سفید کاری صبح رخش جهان بگرفت
چو شب به طره طلسم سیهگری رسدش
44
چو آفتاب رخش نور بخش اسلام است
اگر ز زلف نهد رسم کافری رسدش
55
چو پشت لشکر حسن است روی صف شکنش
اگر به عمد کند قصد لشکری رسدش
66
بدید بیخبری روی او و گفت امروز
به حکم با مه گردون برابری رسدش
77
صد آفتاب مرا روشن است کین ساعت
نطاق بسته چو جوزا به چاکری رسدش
88
چو هست چشمهٔ حیوان زکاتخواه لبش
اگر قیام کند در سکندری رسدش
99
سکندری چه بود با لب چو آب حیات
که گر چو خضر رود در پیمبری رسدش
1010
فرید چون ز لب لعل او سخن گوید
نثار در و گهر در سخنوری رسدش

